خرید بک لینک
باران باش و ببار و نپرس کاسه های خالی از آن کیست .

برچسب: سخنان كوروش بزرگ"سخنان كوروش دوم"سخنان كوروش"سخنان بزرگان"سخن بزرگان"سخن كوروش كبير, نویسنده: m.d تاريخ: يکشنبه 15 مرداد 1391 ساعت: 3:30

باشد که تا هست از خان و مان مردمم بوی خوش و ترانه برخیزد . مردمان ما شایسته آرامش وآزادی اند ، مردمان ما شایسته شادمانی و ترانه اند ، مردمان ما شایسته دادگری و مهرورزیند .

برچسب: سخنان كوروش بزرگ"سخنان كوروش دوم"سخنان كوروش"سخنان بزرگان"سخن بزرگان"سخن كوروش كبير, نویسنده: m.d تاريخ: يکشنبه 15 مرداد 1391 ساعت: 3:29

تا هست سرزمین من آسمانی باد ! که در او رودهای بسیاری جاری است . ما دامنه ها و دشت هایی داریم دریا وار . رازآمیز ، سرسبز و برکت خیز ؛

برچسب: سخنان كوروش بزرگ"سخنان كوروش دوم"سخنان كوروش"سخنان بزرگان"سخن بزرگان"سخن كوروش كبير, نویسنده: m.d تاريخ: يکشنبه 15 مرداد 1391 ساعت: 3:27

بگذارید هرکس به آیین خویش باشد . زنان را گرامی بدارید . فرودستان را دریابید . و هرکس به زبان تبار خویش سخن گوید .

برچسب: سخنان كوروش بزرگ"سخنان كوروش دوم"سخنان كوروش"سخنان بزرگان"سخن بزرگان"سخن كوروش كبير, نویسنده: m.d تاريخ: يکشنبه 15 مرداد 1391 ساعت: 3:26

من کوروش هخامنش فرمان دادم که بر مردمان اندوه نرود .زیرا اندوه مردمان اندوه من است و شادمانی مردمان ، شادمانی من .

برچسب: سخنان كوروش بزرگ"سخنان كوروش دوم"سخنان كوروش"سخنان بزرگان"سخن بزرگان"سخن كوروش كبير, نویسنده: m.d تاريخ: يکشنبه 15 مرداد 1391 ساعت: 3:25

شهریاری که نداند شب مردمانش چگونه به صبح می رسد گورکن گمنامی است که دل به دفن دانایی بسته است.

برچسب: سخنان كوروش بزرگ"سخنان كوروش دوم"سخنان كوروش"سخنان بزرگان"سخن بزرگان"سخن كوروش كبير, نویسنده: m.d تاريخ: يکشنبه 15 مرداد 1391 ساعت: 3:23

او که شادمانی مردم را نمی خواهد از ما نیست او برده ی بی مزد اهریمن است

برچسب: سخنان كوروش بزرگ"سخنان كوروش دوم"سخنان كوروش"سخنان بزرگان"سخن بزرگان"سخن كوروش كبير, نویسنده: m.d تاريخ: يکشنبه 15 مرداد 1391 ساعت: 3:20

دروغ گویان تنها بر گورستان مردگان و خاکسترزار خاموشان حکومت خواهند کرد

برچسب: سخنان كوروش بزرگ"سخنان كوروش دوم"سخنان كوروش"سخنان بزرگان"سخن بزرگان"سخن كوروش كبير, نویسنده: m.d تاريخ: يکشنبه 15 مرداد 1391 ساعت: 3:20

هر حکومتی که شادمانی را از مردمان بگیرد شکست خواهد خورد و برانداخته خواهد شد

برچسب: سخنان كوروش بزرگ"سخنان كوروش دوم"سخنان كوروش"سخنان بزرگان"سخن بزرگان"سخن كوروش كبير, نویسنده: m.d تاريخ: يکشنبه 15 مرداد 1391 ساعت: 3:19

من برای همه ی مردم جامعه ای آرام فراهم ساختم و صلح و آرامش را به تمامی مردم اعطا کردم.

برچسب: سخنان كوروش بزرگ"سخنان كوروش دوم"سخنان كوروش"سخنان بزرگان"سخن بزرگان"سخن كوروش كبير, نویسنده: m.d تاريخ: يکشنبه 15 مرداد 1391 ساعت: 3:17

... خدای بزرگ از کردار من خشنود شد … او برکت و مهربانی اش را ارزانی داشت.

برچسب: سخنان كوروش بزرگ"سخنان كوروش دوم"سخنان كوروش"سخنان بزرگان"سخن بزرگان"سخن كوروش كبير, نویسنده: m.d تاريخ: يکشنبه 15 مرداد 1391 ساعت: 3:16

فرمان دادم که همه ی مردم در پرستش خدای خود آزاد باشند و آنان را نیازارند

برچسب: سخنان كوروش بزرگ"سخنان كوروش دوم"سخنان كوروش"سخنان بزرگان"سخن بزرگان"سخن كوروش كبير, نویسنده: m.d تاريخ: يکشنبه 15 مرداد 1391 ساعت: 3:15

من برده داری را بر انداختم، به بدبختی آنان پایان بخشیدم.

برچسب: سخنان كوروش بزرگ"سخنان كوروش دوم"سخنان كوروش"سخنان بزرگان"سخن بزرگان"سخن كوروش كبير, نویسنده: m.d تاريخ: يکشنبه 15 مرداد 1391 ساعت: 3:13

آنگاه که بدون جنگ و پیکار وارد بابل شدم، همه ی مردم گام های مرا با شادمانی پذیرفتند. در بارگاه پادشاهان بابـِل بر تخت شهریاری نشستم. مردوک خدای بزرگ دل های پاک مردم بابل را متوجه من کرد … زیرا من او را ارجمند و گرامی داشتم

برچسب: سخنان كوروش بزرگ"سخنان كوروش دوم"سخنان كوروش"سخنان بزرگان"سخن بزرگان"سخن كوروش كبير, نویسنده: m.d تاريخ: يکشنبه 15 مرداد 1391 ساعت: 3:12

منم کورش، شاه جهان، شاه بزرگ، شاه توانمند، شاه بابـِل، شاه سومر و اَکـَد...، شاه چهار گوشه ی جهانفرمان دادم بدنم را بدون تابوت ومومیایی به خاک سپارند تـا تـکــه تـکــه ی بـدنـم قـسـمـتـی از خـاک ایـران شــود

برچسب: سخنان كوروش بزرگ"سخنان كوروش دوم"سخنان كوروش"سخنان بزرگان"سخن بزرگان"سخن كوروش كبير, نویسنده: m.d تاريخ: يکشنبه 15 مرداد 1391 ساعت: 3:12

فرمان دادم بدنم را بدون تابوت ومومیایی به خاک سپارند تـا تـکــه تـکــه ی بـدنـم قـسـمـتـی از خـاک ایـران شــود

برچسب: سخنان كوروش بزرگ"سخنان كوروش دوم"سخنان كوروش"سخنان بزرگان"سخن بزرگان"سخن كوروش كبير, نویسنده: m.d تاريخ: يکشنبه 15 مرداد 1391 ساعت: 3:11

همواره نگهبان کیش یزدان باش، اما هیچ قومی را وادار مکن که از کیش تو پیروی کند و پیوسته بهخاطر داشته باش که هر کسی باید آزاد باشد تا از هر کیش که میل دارد پیروی کند.

برچسب: سخنان كوروش بزرگ"سخنان كوروش دوم"سخنان كوروش"سخنان بزرگان"سخن بزرگان"سخن كوروش كبير, نویسنده: m.d تاريخ: يکشنبه 15 مرداد 1391 ساعت: 3:10

اینک که من از دنیا می روم، بیست و پنج کشور جزو امپراتوری ایران است و در تمامی این کشورها پول ایران رواج دارد و ایرانیان درآن کشورها دارای احترام هستند و مردم آن کشورها نیز در ایران دارای احترامند . جانشین من خشایارشا باید مثل من در حفظ این کشورها کوشا باشد و راه نگهداری این کشورها این است که در امور داخلی آن ها مداخله نکند و مذهب و شعائر آنان را محترم شمرد . اکنون که من از این دنیا می روم تو دوازده کرور دریک زر در خزانه داری و این زر یکی از ارکان قدرت تو می باشد، زیرا قدرت پادشاه فقط به شمشیرنیست بلکه به ثروت نیز هست. البته به خاطر داشته باش تو باید به این حزانه بیفزایی نه این که از آن بکاهی، من نمی گویم که در مواقع ضروری از آن برداشت نکن، زیرا قاعده بودن این مقدار زر در خزانه آن است که هنگام ضرورت از آن برداشت کنند، اما در اولین فرصت آن چه برداشتی به خزانه بر گردان . مادرت آتوسا ( دختر کورش کبیر ) بر گردن من حق دارد پس پیوسته وسایل رضایت خاطرش را فراهم کن . ده سال است که من مشغول ساختن انبارهای غله در نقاط مختلف کشور هستم و من روش ساختن این انبارها را که از سنگ ساخته می شود و به شکل استوانه هست در مصر آموختم . چون انبارها پیوسته تخلیه می شود حشرات در آن به وجود نمی آید و غله در این انبارها چندین سال می ماند بدون این که فاسد شود . و تو باید بعد از من به ساختن انبارهای غله ادامه بدهی تا این که همواره آذوغه دو یاسه سال کشور در آن انبارها موجود باشد و هر سال بعد از این که غله جدید بدست آمد از غله موجود درانبارها برای تامین کسری خوار و بار استفاده کنو غله جدید را بعد از این که بوجاری شد به انبار منتقل نما . به این ترتیب تو برای آذوقه در این مملکت دغدغه نخواهی داشت ولو دو یا سه سال پیاپی خشک سالی شود . هرگز دوستان و ندیمان خود را به کارهای مملکتی نگمار و برای آنها همان مزیت دوست بودن با تو کافیست . چون اگر دوستان و ندیمان خود را به کار های مملکتی بگماری و آنان به مردم ظلم کنند و استفادهنا مشروع نمایند نخواهی توانست آنها را مجازاتکنی چون با تو دوست اند و تو ناچاری رعایت دوستی نمایی. کانالی که من می حواستم بین رود نیل و دریای سرخ به وجود آورم ، به اتمام نرسید و تمام کردن این کانال از نظر بازرگانی و جنگی خیلی اهمیت دارد، تو باید آن کانال را به اتمام رسانی . *. توجه کنید : همان کانالی که بعد از دو هزار و دویست سال ، بعنوان کانال سوئز توسط اروپایی هاساخته شد . و عوارض عبور کشتی ها از آن کانال نباید آن قدر سنگین باشد که ناخدایان کشتی ها ترجیح بدهند که از آن عبور نکنند . اکنون من سپاهی به طرف مصر فرستادم تا این که در این قلمرو ، نظم و امنیت برقرار کند . ولی فرصت نکردم سپاهی به طرف یونان بفرستم و تو باید این کار را به انجام برسانی، با یک ارتش قدرتمند به یونان حمله کن و به یونانیان بفهمان که پادشاه ایران قادر است مرتکبین فجایع را تنبیه کند . توصیه دیگر من به تو این است که هرگز دروغگو و متملق را به خود راه نده، چون هر دوی آنها آفت سلطنت اند و بدون ترحم دروغگو را از خود بران. هرگز عمال دیوان را بر مردم مسلط مکن و برای این که عمال دیوان بر مردم مسلط نشوند، قانون مالیات را وضع کردم که تماس عمال دیوان با مردم را خیلی کم کرده است و اگر این قانون را حفظ نمایی عمال حکومت زیاد با مردم تماس نخواهند داشت . افسران و سربازان ارتش را راضی نگاه دار و با آنها بدرفتاری نکن، اگر با آنها بد رفتاری نمایی آن ها نخواهند توانست مقابله به مثل کنند ، اما در میدان جنگ تلافی خواهند کرد ولو به قیمت کشته شدن خودشان باشد و تلافی آن ها این طور خواهد بود که دست روی دست می گذارند و تسلیم میشوند تا این که وسیله شکست خوردن تو را فراهم کنند . امر آموزش را که من شروع کردم ادامه بده و بگذار اتباع تو بتوانند بخوانند و بنویسند تا این کهفهم و عقل آنها بیشتر شود و هر چه فهم و عقل آنها بیشتر شود تو با اطمینان بیشتری حکومت خواهی کرد . همواره حامی کیش یزدان پرستی باش، اما هیچ قومی را مجبور نکن که از کیش تو پیروی نماید و پیوسته و همیشه به خاطر داشته باش که هر کسی باید آزاد باشد تا از هر کیشی که میل دارد پیروی کند . بعد از این که من زندگی را بدرود گفتم ، بدن من رابشوی و آنگاه کفنی را که من خود فراهم کردم بر من بپیچان و در تابوت سنگی قرار بده و در قبر بگذار ، اما قبرم را مسدود مکن تا هر زمانی که می توانی وارد قبر بشوی و تابوت سنگی من را آنجا ببینی و بفهمی که من پدرت پادشاهی مقتدر بودم و بر بیست و پنج کشور سلطنت می کردم ، پس مردم و خودتو نیز خواهید مرد زیرا که سرنوشت آدمی این است که بمیرد، خواه پادشاه بیست و پنج کشور باشد ، خواه یک خارکن و هیچ کس در این جهان باقی نخواهد ماند، اگر تو هر زمان که فرصت بدست می آوری وارد قبرمن بشوی و تابوت مرا ببینی، غرور و خودخواهی برتو غلبه نخواهد کرد، اما وقتی مرگ خود را نزدیک دیدی، بگو قبر مرا مسدود کنند و وصیت کن که پسرت قبر تو را باز نگه دارد تا این که بتواند تابوت حاوی جسدت را ببیند. زنهار، زنهار، هرگز خودت هم مدعی و هم قاضی نشو، اگر از کسی ادعایی داری موافقت کن یک قاضی بی طرف آن ادعا را مورد رسیدگی قرار دهد و رای صادر کند، زیرا کسی که مدعیست اگر قضاوت کند ظلم خواهد کرد. هرگز از آباد کردن دست برندار زیرا که اگر از آباد کردن دست برداری کشور تو رو به ویرانی خواهد گذاشت، زیرا قاعده این است که وقتی کشوری آباد نمی شود به طرف ویرانی می رود . در آباد کردن ، حفر قنات ، احداث جاده و شهرسازیرا در درجه اول قرار بده . براي ديدن كامل متن به ادامه مطلب برويد

برچسب: وصيت نامه كوروش بزرگ"وصيت نامه كوروش دوم"سخنان كوروش كبير"كوروش كبير"كوروش بزرگ"كوروش دوم", نویسنده: m.d تاريخ: يکشنبه 15 مرداد 1391 ساعت: 2:58

منم کوروش، شاه جهان، شاه بزرگ، شاه دادگر، شاه بابل، شاه سومر و اکد، شاه چهار گوشه جهان . پسر کمبوجیه، شاه بزرگ، شاه انشان ،نوه کوروش، شاه بزرگ، ...، نبیره چیش پیش، شاه بزرگ ، شاه انشان... از دودمانی که همیشه شاه بوده اند و فراماروائی اش را « ِبل »و « نبو » گرامی می دارند و [از طیب خاطر، و]با دل خوش پادشاهی او را خواهانند . آنگاه که بدون جنگ و پیکار وارد بابل شدم، همه مردم مقدم مرا با شادمانی پذیرفتند. در بارگاه پادشاهان بابل بر تخت شهریاری نشستم . مردوک خدای بزرگ دل های مردم بابل را به سوی من گردانید، ...، زیرا من او را ارجمند و گرامی داشتم. او بر من ، کوروش که ستایشگر او هستم و بر کمبوجیه پسرم ، و همچنین بر کَس و کار [و ، ایل و تبار]، و همه سپاهیان من ، برکت و مهربانی ارزانیداشت . ما همگی شادمانه و در صلح و آشتی مقام بلندش را ستودیم . به فرمان » مردوک » ، همه شاهان بر اورنگ پادشاهی نشسته اند . همه پادشاهان از دریای بالا تا دریای پائین [مدیترانه تا خلیج فارس ؟] ، همه مردم سرزمین های دوردست ، از چهارگوشه جهان ، همه پادشاهان « آموری » و همه چادرنشینان مرا خراجگذاردند و در بابل روی پاهایم افتادند [ پا هایم را بوسیدند] . از... ، تا آشور و شوش من شهرهای « آگاده « ، اشنونا ، زمبان ، متورنو ، دیر ، سرزمین گوتیان و همچنین شهرهای آنسوی دجله که ویران شده بود ــ از نو ساختم . فرمان دادم تمام نیایشگاه هایی را که بسته شده بود، بگشایند. همه خدایان این نیایشگاه ها را به جاهای خود بازگرداندم . همه مردمانی را که پراکنده و آواره شده بودند، به جایگاههای خود برگرداندم و خانه های ویران آنان را آباد کردم . همچنین پیکره خدایان سومر و اکد را که « نبونید» ، بدون هراس از خدای بزرگ، به بابل آورده بود، به خشنودی مردوک «خدای بزرگ» و به شادی و خرمی به نیایشگاه های خودشان بازگرداندم. باشد که دل ها شاد گردد ... بشود که خدایانی که آنان را به جایگاههای نخستینشان بازگرداندم،... [ قبل از « بل » و « نبو »] هر روز در پیشگاه خدای بزرگ برایم خواستار زندگی بلند باشند ، چه بسا سخنان پُربرکت و نیکخواهانه برایم بیابند ، و به خدای من « مردوک » بگویند: کوروش شاه ،پادشاهی است که تو را گرامی می دارد و پسرش کمبوجیه [نیز ]... اینک که به یاری «مزدا» تاج سلطنت ایران و بابل وکشورهای چهارگوشه جهان را به سرگذاشته ام اعلام می کنم که تا روزی که زنده هستم و مزدا توفیق سلطنت را به من می دهد دین و آئین و رسوم ملت هائی را که من پادشاه آنها هستم محترم خواهم شمرد و نخواهم گذاشت که حکام و زیر دستان من دین و آئین و رسوم ملت هائی که من پادشاه آنها هستم یا ملت های دیگر را مورد تحقیر قرار بدهند یا به آنها توهین نمایند.من از امروز که تاج سلطنت را به سر نهاده ام تا روزی که زنده هستم و مزدا توفیق سلطنت را به من می دهد هرگز سلطنت خود را بر هیچ ملتی تحمیل نخواهم کرد و هر ملتی آزاد است که مرا به سلطنت خود قبول کند یا نکند و هرگاه نخواهد مرا پادشاه خود بداند من برای سلطنت آن ملت مبادرت به جنگ نخواهم کرد . من تا روزی که پادشاه ایران هستم نخواهم گذاشت کسی به دیگری ظلم کند واگر شخصی مظلوم واقع شد من حق وی را از ظالم خواهم گرفت و به او خواهم داد و ستمگر را مجازات خواهم کرد.من تا روزی که پادشاه هستم نخواهم گذاشت مال غیر منقول یا منقول دیگری را بهزور یا به طریق دیگر بدون پرداخت بهای آن و جلب رضایت صاحب مال ، تصرف نماید و من تا روزی که زنده هستم نخواهم گذاشت که شخصی دیگری را به بیگاری بگیرد و بدون پرداخت مزد وی را به کاروا دارد . من امروز اعلام می کنم که هر کسی آزاد است که هر دینی را که میل دارد بپرستد و در هر نقطه که میل دارد سکونت کند مشروط بر اینکه در آنجا حق کسی را غصب ننماید و هر شغلی را که میل دارد پیش بگیرد و مال خود را به هر نحو که مایل است به مصرف برساند مشروط بر اینکه لطمه به حقوق دیگران نزند. هیچ کس را نباید به مناسبت تقصیری که یکی از خویشاوندانش کرده مجازات کرد .من برده داری را برانداختم. به بدبختی های آنان پایان بخشیدم . من تا روزی که به یاری مزدا زنده هستم و سلطنت می کنم نخواهم گذاشت که مردان و زنان را به عنوان غلام و کنیز بفروشند و حکام و زیر دستان من مکلف هستند که در حوزه حکومت و ماموریت خود مانع از فروش و خرید مردان و زنان بعنوان غلام و کنیز بشوند و رسم بردگی باید به کلی از جهان برافتد . از مزدا خواهانم که مرا در راه اجرای تعهّداتی که نسبت به ملت های ایران و بابل و ملل چهار جانب جهان بر عهده گرفته ام موفق گرداند .

برچسب: منشور كوروش كبير"منشور كوروش بزرگ"متن كوروش بزرگ"كوروش كبير"كوروش بزرگ"عكس منشور كوروش كبير, نویسنده: m.d تاريخ: يکشنبه 15 مرداد 1391 ساعت: 2:39

درباره تولد کورش داستان های زیادی وجود دارد که منطقی ترین و واقعی ترین آنها از این قرار است: آستیاژ (ایشتو ویگو) پادشاه ماد که پایتختش شهر هگماتانه (همدان) پس از این که دختر جوانش موسوم به ماندان (ماندانا) را به یکی از امرایپارس به نام کمبوجیه (دوم) ( کمبوجیه دوم پدر کورش را نباید با کمبوجیه سوم (فاتح مصر) پسر کورش اشتباه نمود ) دادخوابی عجیب دید آستیاژ خواب دید که از بطن دخترش ماندان یک تاک روییده وشاخه های آن درخت از هشت جهت به حرکت در آمده و نه فقط شهر هگماتانه و کشور ماد را پوشانیده بلکه تمام کشورهای آسیا از شاخ وبرگ آندرخت پوشیده شده و آستیاژ هرچه قدر جستجو میکرد که پایتختش هگماتانه و کشورش ماد را پیدا کند نمیافت. او پس از بیدار شدن به فکر فرو رفت و کسانی را که در تعبیر خواب بصیرت داشتند احضار نمود .معبرین پس از بحث بسیار خواب وی را این گونه تعبیر کردند که از دخترش ماندان پسری متولد خواهد شد که نه تنها کشور ماد و سایر کشور ها را تسخیر خواهد کرد بلکه پادشاهی ماد را نیز منقرض خواهد ساخت. آستیاژ دستور داد که اگر از ماندان پسری متولد شداو را به هلاکت برسانند.پس از چند ماه ماندان همسر کمبوجیهپسری زایید و به حکم شاه آن پسر را از آنها گرفتند.آستیاژ طفل را به یکی از ندیمان خود به نام هارپاگوس سپرد وگفت او را به قتل برساند. هارپاگوس از کشتن کودک خود داری کرده آن را به یک روحانی مزدا پرست به موسوم به میتری داتس(مهرداد) سپرد او کودک را باخود به قهستان(واقع در جنوب خراسان) برد و در آنجا بزرگ کرد ووقتی به مرحله ای از عمر رساند که باید به مکتب برود اورا به مکتب نشانید کورش در قهستان نه فقطسواد خواندن و نوشتن آموخت بلکه دامپروری آموخت و گیاهان صحرایی را شناخت. روزی میتری داتس متوجه شد که روی صورت کورش موی نرم روییدهو دانست که سنین عمر آن پسر به پانزده سال رسیدهوباید راز تولد او را فاش نماید او را به آتشکده قهستان برد و به او گفت:ای کورش تو تا امروز یقین داشتی که پسر من هستی در صورتی که چنین نیست گو این که من تو را مثل پسر خود دوست میدارم کورش گفت:اگر من پسر تو نیستم پس پسر که هستم؟ میتری داتس گفت: پدرت از امرای پارس ومادرت یک شاهزاده است ولی من نام پدر ومادرت را به تو نخواهم گفت مگر این که سوگند یاد کنی از هیچ کس انتقام نگیری کورش که از گفته آن مرد متعجب شده بود توضیح خواست که به چه مناسبت ممکن است انتقام بگیرد میتری داتس گفت:بدین مناسبت که وقتی تو متولد شدی شخصی فرمان قتل تو را صادر کرد و آن کس که بایدآن فرمان را اجرا کند از قتل تو خودداری نمود و تو را به من سپرد و من تورا به قهستان آوردم و در اینجا بزرگ کردم و تو اگر راز تولد خود را بروز دهی آن کس که باید تو را به قتل برساند ولیاز قتل تو خودداری کرد کشته خواهد شد و تو هم به قتل خواهی رسید. کورش سوگند یاد کرد که راز تولد خود را بروز ندهد مگر موقعی که برای آن شخص و خود وی خطری وجود نداشته باشد. آن گاه میتری داتس راز ولادت کورش را برای او افشاء کرد. کورش با این که دانست یک شاهزاده است مدّت یک سال دیگر در قهستان به سر برد ودر آن مدّت می اندیشید که از چه راه خود را به مرتبه ای برساند که در خور تبار او باشد و عاقبت متوجه شد که راه به دست آوردن مقام ورود به خدمت ارتش است. وقتی سنوات عمر کورش به شانزده سالگی رسید از ناپدری خود وداع نمود و راه هگماتانه پایتخت آستیاژ را در پیش گرفت تا این که وارد ارتش شود . کورش در ارتش به سرعت پیشرفت کرد و به مناسبت شجاعت و لیاقتی که از خود در جنگ با راهزنان آشوری نشان داده بود ترفیع پیدا کرده به درجه تاخیاک (یعنی فرمانده یکصد نفر ) رسید. در همان سال از پارس خبر رسید که کمبوجیه (پدر کورش) مشغول گرد آوری قشون برای حمله به ماد است آستیاژ پیغامی به کمبوجیه فرستاد : شنیده ام قشون خود را برای حمله به کشور من گرد می آوری آگاه باش اگر به یک وجب از خاک کشور من تجاوز نمایی با این که داماد من هستی زنده پوستت را خواهم کند واز کاه خواهم انباشت. کمبوجیه پیام پادشاه ماد را دریافت کرد ام دست از جمع آوری سرباز برنداشت و آستیاژ یقین حاصل کرد که امیر پارس قصد تجاوز به کشور او را دارد. این بود که امر کرد قشون گرد آورند و فرماندهی آن را بر عهده هارپاگوس گذاشت و به او گفت: به پارس برو و سر کمبوجیه را از بدن جدا کن و برای من بفرست. قبل از اینکه قشون پادشاه ماد از همدان عازم پارس شود آستیاژ طبق معمول در صدد بر آمد قشون را سان ببیند (یعنی از قشون بازدید نماید). ارتش به دستور هارپا گوس در یک نقطه صف بست و افسران مقابل واحدهای خود قرار گرفتند و از جمله کورش که فرمانده یک تاخیاک بود مقابل سربازانش ایستاد.آستیاژ سوار بر اسب آهسته از مقابل واحدهای قشون عبور می کرد و هارپاگوس پشت سر او می آمد و فرماندهان واحد هارا نام میبرد تا به کورش رسیدند قبل از اینکه هارپاگوس نام فرمانده را ببرد چشمهای آستیاژ به صورت کورش دوخته شد و عنان اسب را کشید هارپاگوس نیز اسب خود را متوقف ساخت آستیاژ بدون پلک زدن کورش را مینگریست و افسرجوان هم چشم از پادشاه ماد بر نمیداشت ولی نه از روی خیرگی بلکه برای اطاعت از آیین سربازی (زیرا مقرر بود که وقتی فرمانده کل یا افسر مافوقیک افسر مادون یا یک سرباز را مینگرد افسر مادون یا سربازهم باید چشم به چشم فرمانده بدوزد) یک فرمانده تاخیاک در آن عصر افسری بر جسته نبود که در هنگام سان توجه یک پادشاه را جلب کند و هارپاگوس که دید پادشاه بدون تکلم آن افسر جوان را مینگرد به نوبه خود با تو جه بیشتری به آن افسر نگاه کرد. آستیاژ پرسید: ای جوان اسم تو چیست؟ افسر جوان پاسخ داد: پادشاها اسمم كوروش است. آستياژپرسيد:پدرت كيست ؟ براي ديدن ادامه متن به ادامه مطلب برويد

برچسب: زندگينامه كوروش كبير"زندگي نامه كوروش كبير"كوروش كبير"كوروش2 "سلسله هخامنشيان"هخامنشيان"بيوگرافي كوروش2"بيوگرافي كوروش 2"بيوگرافي كوروش"زندگينامه كوروش, نویسنده: m.d تاريخ: پنجشنبه 12 مرداد 1391 ساعت: 18:14

صفحه بندی

آرشیو مطالب

خبرنامه